سه شنبه 27 اردیبهشت1384
بازگشت همه به سوی اوست
مگه نشندین ایدین درگذشت- به قتل رسید
اومدم بگم که صاحبخونه اسفند ماه دیگه نیست که بتونه چیزی توش بنویسه
خلاصه اومدم بگم که دیگه مردم چیزی از ایدین و وبلاگش اسفند ماه نمی شنوند.
و از این به بعد این وبلاگ تعطیل میشه تا در آینده خدا چی بخواد و چی بشه
توجه کنید
اون هایی که باعث مرگش شدید . شاد باشید عروسی بگیرید دارید که مقصودتون می رسید
اسفند ماه تعطیل شد
شنبه 24 اردیبهشت1384
دلم تنگ میشه
سلام و وقت بخیر خدمت دوستان اندک و دشمنان فراوانم
حالتتتتتون چطوره؟
کم کم داریم به آخر ترم نزدیک می شیم و باید از عالم علم و تحصیل خدا حافظی کرد و به عالم نظام و سربازی بچسبیم
خیلی سخته - جداٌ می گم - از این که خیلی از دوستام رو نمی بینم از الان تنم داره می لرزه
۲ سال خیلی زود گذشت - زود تموم شد - چه کارهایی که نکردم و چه کارهایی که به قول جواد نا تمام موند
چه روز و شبهای شاد و غمگینی که نگذشت.
چه دروغ ها و خیانت هایی که ندیدم یا بهتر بگم ندیدیم ( من و جواد و مهدی ستار و ... غیره )
چه روز هایی که از فرط عصبانیت خون خونم رو نخورد
چه لحظه هایی که .......
گذشت و گذشت و باز هم می گذرد - ولی یه چیز رو از این بنده خدا به یاد گار داشته باشید . دنیا و آدماش خیلی بی وفان و هیچ چیز جز محبت و عشق نمی مونه
اگه تو این مدت دل کسی رو شکستم و یا ناراحتش کردم ازش معذرت می خوام و اون هایی که ناراحتم کردن هم سعی می کنم ببخشم ( چه کار کنم کینه تو دلم نمی مونه )
بعد از این اسفند ماه وارد مرحله جدیدی از زندگی میشه و خدا می دونه چه به سرش می یاد
نمی دونم چه سریه که تا می یام به روز کنم مخم خالی میشه و چیزی به ذهنم نمی رسه
دیگه مزاحم وقت خوشگلتونه نمی شم و همه تون رو به خدا می سپارم - البته چرند و پرند های من تموم شدنی نیست و باز بر می گردم - نترسین ـ شاد و سبز و زیبا باشید
داش داوود عند مرام

پنجشنبه 15 اردیبهشت1384
باز هم دعا کنید ..... واسه زندگی دارم میجنگم
سلام به همه دوستان عزیزی که به فکر من بودید( خصوصاٌ خانم فخر)
امیدوارم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه این درد من رو- داشت کم کم بد بختم می کرد اساسی- ولی منو هنوز نشناختین به قولی دوستی من یه جزیره نا شناختم که عمری طول میکشه تا بتونین من رو بشناسین- دارم باهاش مبارزه می کنم اساسی-بالاخره اسفندی هستیم دیگه

بالاخره آدم که همیشه نمی تونه شاد باشه لحضه های بد و غمگین کننده هم جزئی از زندگی
دارم خودم رو عادت می دم که کمتر فکر و خیال به سرم راه بدم و غصه کسی رو بخورم که به غصه خوردن من نیاز داشته باشه- کار هر کس رو به خودش واگذار کنم و جوش کسی رو نخورم
البته این مسائلی وقتی شروع به حل شدن کرد که من با مامان گلم حرف زدم و تصمیم دارم بد از این هم همین کار رو انجام بدم .
و وقتی به اوج خودش رسید که رفتم دست به دامن خدا شدم و ازش خواستم که در برابر مشکلات حفظم کنه و اون هم برای نقطه شروع آرومم کرد .

البته باید از خانم فخر هم یه تشکر))))))) شمبوس کمبلی(((((( بکنم که یه تلنگر بهم زد
حالا در هر صورت دارم میجنگم شاید پیروز بشم
خوب نمایشگاه هم داره تموم میشه و دیگه باید انجمن رو تحویل بدم - دیلم واسه رئیس بازی هایی که کردم تنگ میشه ولی خدایش خیلی کار کردم و از خودم راضی هستم به امید خدا بقیه بیشتر از من کار می کنن.
تازه دیروز میتی کمان )) تقیان (( اومد از نمایشگاه دیدن کرد و کلی کف کرد و کلی هم برو بچ عمران ( من نبودم ) را تحویل گرفت و تو دفتر یاد بود نمایشگاه واسمون ارزوی موفقیت کرد ( کی میره این همه راه رو )![]()
راستی یه خبر بد هم دارم - بابای یکی از برو بچ که مدتی خیلی با هم لینک بودیم فوت کرد شاید برو بچ رفقا بشناسنش( هادی سروری) من که خیلی شوکه و ناراحت شدم - خدا رحمتش کنه
خلاصه دیدم خیلی آدما نگران من هستند پس تصمیم گرفتم بیام و از نگرانی درشون بیارم
باز از همه برو بچ رفقا تشکر می کنم و از این که تنها ول نمی کنید کمال تشکر رو دارم و خدا خیرتون بده
![]()
داش داوود در دوران نقاهت
یکشنبه 11 اردیبهشت1384
کمک کنید.....
سلام و وقت بخیر
اول از هر چیز بازگشت الهام خانم رو به دنیای وبلاگ نویس ها تبریک و واسش سالهای طولانی زندگی با عزت آرزو دارم .
یه مدتی بود که حسش نبود بیام به اسفند ماه حال بدم . گفته بودم که تو بد ستمی گیر کرده بودم . و روز به روز داره بیشتر میشه
اگه قبلاٌ یه روز در هفته حالم گرفته بود و سگ می شدم الان شده ۷ روز هفته.
غم و قصه بیخودی وجودم رو پر کرده- حال هیچ کاری رو ندارم
یادش بخیر - یه روز سنگ صبور و راهنمای خیلی ها بودم ولی حالا خودم افتادم تو کوزه
دیگه گریه کردن هم دوای درم نیست 

راستش مثل کسی شدم که از عرش با مخ به فرش خورده و هنوز نمرده
دیگه هیچ چیز خوشحالم نمی کنه - یعنی اصلاٌ خوشحالی واسم معنایی نداره
بد مرگی گرفتم و به کمک همتون نیاز دارم
بی خیال با .... شما رو هم ناراحت کردم
نمی دونم خبر دارین یا نه نمایشگاه زدم خفن XX نمایشگاه کاریکاتور و تجهیزات عمرانی XX شکلات هم میدیم ![]()
راستی تولد الهام خانم هم شنبه بوده ما که نمی دونستیم وگر نه واسه کیک خوردن هم خدمتش میرسیدیم
خلاصه دارم به سقف نا امیدم میرسم و شاید هم زبونم لال - گوش شیطون کر رفتم خودم رو سر به نیست کردم ها . انوقت خونم میفته گردنتون
تازه این که چیزی نیست
سفتای بنی
XXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXXX
نمی دنم چه مرگم شده تازگی ها خودم رو بد جور تنها حس می کنم
تنها تر از یه تیکه ابر تو آسمون تو یه روز آفتابی
راستی کم کم داره ترم هم تموم میشه و با اجازتون درس و دانشگاه رو باید بوسید و گذاشت کنار )) اگه کارشناسی قبول نشم ((
خیلی واسم دعاکنید

بیشتر از این مزاحم وقت شریفتون نمی شم
موفق و پیروز و سر بلند باشید

داش داوود

