چهارشنبه 29 تیر1384
نرم و اهسته بیایید
امشب هم با دير وقت ياد نوشتن افتادم . همه جا تاريكه وفقط نور مانيتور باعث ميشه كه بتونم كي برد رو ببينم . همه خوابيدند و هيچ صدايي از كسي در نمي ياد بجز صداي آهنگ خفن دي جي علي كه از طريق هد فون داره رو مخ من كار مي كنه ( انصافا آهنگ باحالي هم هست )
چند روز پيش يه اتفاقي افتاد كه ترجيح دادم يه مدتي به مخ شما استراحت بدم و فعلاٌ اسفند ماه رو بي خيال بشم . و استراحتي هم به مخ خودم بدم شايد مطلب جديد تو ذهنم بياد .ولي خيلي سريع تصميم عوض شد . آخه من بدون اسفند ماه مي ميرم ( بابا خداي احساسات) تو چند وقت اخير يه نفر بد جور رو مخم كار كرد كه بشينم و فكر كنم و نا اميد نباشم و يه كم به داد خودم برسم و همش گلايه نكنم . نتيجه افكار پريشان من هم اين شد كه اين پست رو در مورد چيز هاي كه ندارم ننويسم و در مورد چيز هايي كه دارم چيز بنويسم . شرمنده مي كنيد اگه باز با حوصله مطلب رو بخونيد .:
حاجي تون 4 روز مونده به عيد تو يه عصر خيلي قشنگ به دنيا اومد . بچه اول بودم- بايد گل پسر بابا و مامامن مي شدم ولي ................................( فقط همين وبس كه بگم . بابا و خانواده پدري من رو يه هفته بعد از به دنيا اومدن ديدن . بچگي و خردسالي گذشت و زياد تو ذهنم نيست كه چي بر سرم گذشت. تا رسيدم به سن مدرسه رفتن .مامان يه روز اول مهر من رو با هزار اميد و ارزو فرستاد اول دبستان . اي روزگار البته خاطره بدي تو ذهنم مونده اينه كه من قرار بود بابا مامابزرگ خدا بيومرز(مامام مامان ) برم ولي بهانه گرفتم كه مي خوام با دوستام برم و رفتم . ولي تلفك مامان بزرگ دنبال اومده بود مدرسه و تا ظهر منتظرم مونده بود كه ببرتم خونه ( هنوز كه هنوزه دلم كباب ميشه وقتي ياد اون وقت مي افتم .( خدا رحمتش كنه ). تا پايان ابتدايي تقريبا زندگي ملايمي داشتم . نمراتم هميشه خوب و در حد تيم ملي بود بچه فضول و نا ارومي هم نبودم و برنامه هاي صبحگاهي رو انگشت من مي چزخيد و سال هايي پاياني تئاتر هم بازي كردم . خلاصه همه كاره امور تربيتي مدرسه بودم . تو اين مدت سالي يكي دو روز به دلايل مختلف از رفتن مدرسه منع مي شدم ( محرمانه ) و آقاي پدر فقط يه بار پاشو تو مدرسه من گذاشت و اون روزي بود كه اومد مدرسه دعوا ( يكي از بچه ها تو مسير مدرسه اذيتم كرده بود ). ورود من به دوره راهنمايي با تلاش بابا بزرگ خدا بيامورز ( باباي بابام )صورت گرفت و ثبت نام شدم . اون جا هم مثل ابتدايي هميشه نمره هاي در حد عالي بوى و بدون كم و كسر هر سال مبسر و نماينده كلاس بودم . البته مراسم هاي صبحگاهي مسير تكاملي پيمود و به دامان سرود هم كشيده شدم . ميشه گفت كه اگه اقاي مدير و ناظم از سه نفر راضي بودند يكي از اين سه نفر من بودم .دوره راهنمايي رو هم نسخش رو پيچيدم گذاشتم كنار و نوبت رسيد به دبيرستان . ....................... واسه خودم مردي شده بودم . ثبت نام رو خودم انجام دادم . وارد محيط دبيرستان شدم . لازم به ذكره كه هنوز بابا رويه خودش رو تو نيومدن به مدرسه من ادامه داده بود و اگه كسي ازش مي پرسيد پسرت كلاس چندمه . شرط مي بندم نمي دونست . دبيرستان يه كم سر و گوشم جنبيد و نا اروم شدم و اگه به مامانم خبر ندین بايد بگم از مدرسه هم گاهي جيم مي زدم و ........................ البته هنوز پايه ثابت امور تربيتي و فرهنگي و غير درسي مثل تئاتر و سرود و هزار كوفت و زهر مار ديگه بودم . دبيرستان رو با هر بدبختي تموم كردم و دوره پيش دانشگاهي پيش روم بود . نكته انحرافي اين دبيرستان . جريان عشق نوجواني بود كه چهار سال از بهترين سال هاي عمرم رو به هدر داد. و البته به تجربه اش مي ارزيد و درصد غرور پسرونم رو در برابر جنس مخالف خيلي بالا برد . ( خدا رو شكر ) جريان پيش دانشگاهي و دانشگاه رو هم خبر داريد ( به پست هاي قبلي رجوع شود . ) هدفم از اين تقويم تاريخ اين بود كه بگم . تو كل دوران تحصيليم هيچ وقت پدر و مادرم به مدرسه نيومدن . هيچ گونه كلاس خصوصي يا تقويتي نرفتم . هيچ گونه بچگي نكردم و ياد گرفتم كه خودم بابا و مامان خودم باشم . از همون بچگي ياد گرفتم مشكلات مدرسه و اين اواخر مالي و عاطفي خودم رو خودم حل كنم .به خودم متكي بودم . و اگه روزي به جايي رسيدم تلاش خودم رو خيلي موثر مي دونم . هر كاري كه اراده مي كردم انجام مي دادم . از فعاليت هاي درسي و حرص نمره تا كار هاي غير درسي و عضو شدن تو انواع گروه هاي هنري ( انجمن شعرا و انجمن نمايش و .....) فرهنگي . مذهبي و ورزشي و غيره تو دوران تحصيلم با وعده هاي پدر واسه درس خوندم مواجه نشدم . درس رو اولا از روي عادت و بعد ها واسه خاطر مامان خانم و اين اواخر واسه رسيدن به اينده اي كه بد جور منتظرش هستم مي خودم . اكثر اوقات خيلي ادم مثبت و اميد واري هستم . هر كسي رو بخوام مي تونم با حرف زدن اميد وار كنم . ولي گاهي كه خيلي نااميدي تو وجودم شعله ور مي شه . همه چيز رو به آتش مي كشه .
به قول همه زود رنجم ( شاید به دلیل نوع زندگی و گذشته ای که داشتم ). نمی دونم درست باشه یا نه ولی از حرف های آدم ها برداشت های مختلفی میشه کرد من بد ترین برداشت رو می کنم که بعدا ضرر نکنم .و معتقدم که 80 درصد شوخی ها از روی جدیت زده میشه . س خیلی زود از کوره در می رم و ..................
البته همیشه هم نمیشه من رو مقصر دونست. بعضی ها حرف ها و صحبت ها آدم رو بد جور می سوزونه . کنترل من در اون مواقع خیلی سخته .
هر چیزی رو که بخوام می تونم بنویسم و تعریف از خود نباشه بچه ها میگن خوب می نویسی .
قدرت حافظه خوبی دارم . هر کسی رو یک بار ببینم اگه ۱۰ دیگه هر جای دنیا ببینمش میشناسمش.
و خیلی چیز های دیگه . می خوام واسه این همه نقطه مثبت زندگی خدا رو شکر کنم و اعتماد به نفس خودم رو بالا ببرم و نقطه های منفی زندگی رو به مثبت تبدیل کنم .
---------------------------------------------------------------------
خلاصه مطلب اين كه :
( به سراغ من اگر مي آييد نرم و اهسته بياييد . مبادا ترك بردارد چيني نازك تنهايي من )
نمي دونم چه ربطي داشت ولي از ديروز تا حالا ازاین تیکه شعر سهراب خوشم اومده و همه به کارش می برم


ممکنه کمتر بنویسم ) گفتم ممکنه - خوشحال نشید )ولی اگه ننوشتم بودنید دوستون دارم فراوووووون - این هم چایی این قندون -
قربوق همه بوق خفن ها - داش داوود
دوشنبه 27 تیر1384
و این طور بود که ....................
دیشب مردم از بس فکر کردم که امروز صبح که می یام چه بنویسم و تحویل پست چی بلاگ فا بدم.
تا دیر وقت بیدار بودم که به همه چیز فکر کردم به حرف های خیلی ها فکر کردم - از رفتار خیلی ها یادی تو ذهن اومد . از همه بدتر سر درد شدیدی بود که ول نمی کرد . نگفته بودم بهتون ؟
گاهی سر درد های بدی می گیرم اینقدر که قدرت هیچ کاری رو ندارم و به طور کلی فلجم می کنه و تنها راهش شب خوابیدن و صبح پاشودن. البته اگه صبح با آرامش از خواب بیدار بشی.
خلاصه دیشب دنبال یه مطلبی می گشتم که راجع بهش باهاتون حرف بزنم ولی شرمنده هر چی فکر می کردم کمتر چیزی پیدا می کردم . پس رفتیم خوابیدم .
ولی حالا می خوام راحع به نوشتن وبلاگ باهاتون حرف بزنم .قبلا وقتی خیلی ناراحت می شدم . به قول معروف به این جام می رسید هر جا بودم می زدم زیر گریه . بزرگتر که شدم واسه تخلیه خودم یه جای خلوت پیدا می کردم که گریه کنم بالاخره همه جا نمی شد . راستش مسخرم میکردن - اخه من خیلی راحت گریه می کنم و اشک می ریزم . نمی دونم شاید نقص بزرگی باشه .این سالهای اخیر که هم گریه می ردم و کاغذ سیاه می کردم . می رفتم یه گوشه می نشستم و های های گریه می کردم و وای وای می نوشتم . اولش زیاد حال نمی داد ولی یه مدت که گذشت دیدم ای بد نمی نویسم .
نوشتن اساسی سبکم می کرد حتی بیشتر از گریه . از اون موقع با نوشتن خیلی حال می کردم و شده بوده استامینی فون برام
وقتی می نوشتم هیچ سانسوری رو توش به کار نمی بردم و همه چیز رو می نوشتم و بعد کاغذ رو تا کردم و یه جایی قایم می کردم که بعضا خودم هم جاش رو فراموش می کردم . تا اینکه نوشته هام لو رفت ( توسط مامان خانم ) راز های سر به مهر زندگی داش داوود اغلب لو رفت و خوب درد سر های مخصوص خودش.
بعد تصمیم گرفتم که سانسور کنم نوشته هام رو یکی دو بار این طور پیش رفتم ولی حال نمی داد مثل قبل سبک نمی شدم . خوب نبود یا بهتر بگم بد بود .
تا یادم نرفته بگم که نوشته های من همش خصوصی نبود و داستان و قصه و شعر و حتی مقاله های خفن هم نی نوشتم و ای چند تا لوح تقدیر و جایزه هم گرفتم و تازه تو مرکز آفرینش های ادبی کانون پرورش فکری هم عضو بودم
خلاصه چند سالی گذشت تا با پدیده اینترنت و بلاگ نویسی آشنا شدم حدود سه سال و نیم پیش .
بلاگ به نظرم چیز باحالی اومد و شاید همون چیزی بود که دنبالش می گشتم . یه جایی که هر چیزی که دوست دارم بنویسم و از هیچ قدرت مادی هم نترسم .
نوشتم .
اول با خفن کده شروع کردم . خوب کار اول بود . زیاد چنگی به دل نزد تا اینکه اومدم دانشگاه . تو دانشگاه با وبلاگ بچه مثبت آشنا شدم اولش خوشم اومد نه از اینکه یه دختر اون رو می نوشت از اینکه نگاه انتقادی به مسائل دانشگاه داشت . حتی با کامند نوشتن براش حمایتش هم می کردم ولی دیدم کم کم داره سازش کارانه عمل می کنه و چاپلوسی رو شروع کرده - بیخیال بچه مثبت و بچه مثبتی شدم و بلاگ بچه منفی رو زدم .www.barobachemanfi.persainblog.com
می نوشتم از همه چیز از همه جا و از همه کسی و از کسی هم نمی ترسیدم . و گاهی هم زیاده روی می کردم . البته تو همون مدت کم دو سه تا حامی هم پیدا کردم
تا اینکه یه انگل که حدس هم می زنم کی بوده وبلاگ رو حک کرد و تعطیل کرد .
اولش خیلی تو ذوقم خورد ولی وقتی بیشتر فکر کردم دیدم به مقصودم رسیدم و تونستم حرفم رو بزنم که از دستم ناراحت شدن و چوب لا چرخم گذاشتن .
یه مدت بی وبلاگ بودم تا اسفند ماه رو زدم . اولش تو پرشین بلاگ و بعد تو بلاگ فا .
و الان صاحب خونه اسفند ماه هستم . افتخار می کنم که این همه دوست پیدا کردم ( لینکدونی رو ببینید )
می خواستم این رو بگم که من فقط یه جا دارم که حس می کنم مال خودمه و هیچ کسی توش شریک نیست . و خونه تنهایی من اسفند ماه
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
می دونم سر درد گرفتید از حرف های من
-------------------------------------------------------------------------------------------------
می خوام فرا خوان بزنم :
بدین وسیله از تمامی کسانی که از خانم گوگوش شماره تماس - ادرس پستی یا ادرس الکترونیکی و اطلاعاتی دارند تقاضا می شود . اطلاعات خود به ایمیل من ارسال نمایند . قبلا از همه دوستان سپاسگذارم .
.jpg)
.jpg)
.jpg)
روز و شب خوش و ایام به کام و دماغ همه به امید خدا چاق
داش داوود
پنجشنبه 23 تیر1384
اون ديگه نمي ياد ……….
انتظار كشيدن خيلي سخت و طاقت فرساست . وقتي انتظار مي كشي عمرت خيلي سريع تر مي گذره. تازه انتظاري كه احتمال تموم شدنش خيلي پايينه .
تا كجا مي خواي ادامه – غرورت رفته كجا . يادت مي ياد اون واسه ديدن تو انتظار مي كشيد . يادت هست وقتي تو رو مي ديد گل از گلش مي شكفت . اي داد يادش بخير . حالا چي ؟ با وجودي كه بهش گفتي كه چقدر ديدنش واسه تو اهميت داره . با وجودي كه مي دونه چقدر انتظار برات سخته . با وجودي كه …………
يه روز مهم ترين عضو بدنش رو مي گذاشت رو سينه ات وگريه مي كرد و بعد آروم مي شد . يه ساعت نديدنت براش يه عمر بود . نارحت شدنت براش بزرگترين گناه بود ، خوشحال كردنت بزرگ ترين ثواب . هيچ كس پيش چشماش حتي اينقدر مهم و با ارزش نمي شد كه با تو مقايسه اش كنه . نمي دونم چي شد كه از اون عرش زيبا به اين فرش ننگ آور رسيدم . يعني آدم ها همه اين طوري اند ؟ زود از هم سير مي شن ؟ شايد كار ترس بوده؟ يعني ترس مي تونه عشق رو از آدم بگيره . شايد از رسوايي واهمه داشت . يعني رسوايي مي تونه آدميت آدمي رو ازش يگيره . يعني براش مفيد نبودي ، يعني وقتي واسه كسي مفيد نباشی به درد نمی خوری باید مچالت کرد و انداختت زباله . ولي من كه بودم . به قيمت زندگي و جونش واسش مفيد بودم . خطايي ازم سر زد كه نا بخشودني بوده و نمي شد بخشيدش ؟ پس چطور من بخشيدم خطاهايي رو بخشيدم كه كوچترين ضررش تلف عمرم بود . يعني اين همه عشقي كه ادعاش رو مي كرد ارزش بخشيدن رو نداشت . يعني شكستن غرور يه مرد ارزش اين رو نداشت كه فقط يه بار به حرفش گوش كني . دلم به جهنم – روحم به درك – غرورم رو چه كنم ؟ به خودت بيا – وقتي واسه هدر دادن نداري – بيدار شو . اين حرف ها ديگه خريداري نداره – با عشق و عاشقي حتي يه دونه نون هم به آدم ني دن . هيچ آدن خاكي ارزش اين رو نداره كه بخواي بهش فقط يك ثانيه فكر كني . گذشته كه رفت از غفلت ها پند بگير . حال رو درياب و ديگه غفلت نكن. اينده رو نگاه كن و رو غفلت هاش خط قرمز بكش .
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
متن جنبه تزئینی دارد
------------------------------------------------------------------------------------------------------
این دفعه یه لینک واستون می زارم برید حال کنید- خودم که شدید حالیدم. قول می دم خیلی ها ندیدن و واسشون جدیده :
علاقه های شخصی گوگوش
از زبان خودش
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
.jpg)
.jpg)
.jpg)
آدما از آدما زود سیر می شن
آدم ها از عشق هم دلگیر مشن
به یاد بانو
بیاد من باش ( داش داوود )
سه شنبه 21 تیر1384
دیباچه ( من نامه ) قسمت آخر
سلام و وقت بخیر : خوب کجا بودیم :
اها می گفتم :
--------------------------------------------------------------------------------------------
داوود : مامان چي شده ؟
مامان : تلوزيون اعلام كرده كه كساني كه خدمت اونها برج 8 تا 12 بوده و ديپلم دارند يه سال مرخصي داده شده تا دوباره كنكور بدهند .
فقط خدا مي دونه كه اون لحظه تو خونه ما چه اتفاقي افتاد و يكي از دفعاتي بود كه باور پيدا كردم كه يه خدا قادر هست كه شديد هواي منو داره . فردا صبحش رفتن دفترچه رو تمديد كردم تا برج 5 سال بعدش و افتادم ئنبال درسي كه پيش دانشگاهي گذاشته بودم و پاس مكرده بودم . برج 10 امتحان دادم و قبول شدم . يه سري ككور آزمايشي هم ثبت نام كردم و يه سري متاب هم از يه موسسه كنكور مكاتبه اي خريدم و به اميد خدا رفتيم آبادان . اين بار انگيزه و دلهره ام براي خوندن بيشتر بود .5 ماه فرصت داشتم كه دل مامان و بقيه رو خوش كنم و به بقيه ثابت كنم كه پاراسال هم درس خوندم ولي قسمت نبوده . يا علي گفتم و شروع كردم . 5 ماه تو سرما و گرما و محيط نامناسب و دوري از مامان و بقيه و هزار بدبختي ديگه يكي تو ير خودم زدم يكي تو سر كتاب ها .البته يه سري اتفاق بد و ذهن خراب كن هم افتاد كه بد جور روحيه ام رو خرد كرد ولي خدا رو شكر زياد طول نكشيد . اومدم و امتحان دولتي و بهد آزاد دادم . حالا حدود 2 ماه وقت داشتم تا نتيجه كنكور بياد . اين دو ماه برام مثل 2 سال گذشت . تو اين مدت بد جور حال بدي داشتم اگر واسه بلا تكليفي و دلهره يه سقف تعيين مي كردن من روي بام اون ايستاده بودم و دست تكون مي دادم . شهريور ماه شد و نتايج آومد : كنكور دولتي مجاز به انتخاب رشته شده بودم و همه گزينه ها رسونده بود . واي كه چه حالي داشت . هيچ كس نمي تونه تصورش رو هم بكنه انتخاب رشته كردم و فرستادم رفت و چند وقت بعد نتيجه آزاد رو زدند و هزار اميد رفتم از طريق اينترنت نتايج رو ببينم . در اومده بودم كارداني عمران ساختمان هاي بتني اون هم دانشگاه بهبهان . اوني نبود كه انتظار داشتم . مهندسي كامپيوتر و يا حتي كارداني اش بهتر بود ولي خوب اين هم بد نبود . رفتم خونه كه به بقيه اطلاع بدم . مامان آزاد هم در اومدم فلان رشته مامان مثل اينكه بهش گفته بودند كه بايد همين فردا داوود رو قربوني كني اخمش رفت تو هم و شروع كرد تو ذوق ما زدن كه چرا مهندسي نه . و خلاصه بد جور روحيه خراب كرد و خوشحالي رو برام زهر مار نمود . مدتي بعد نتيجه انتخاب رشته دولتي هم اومد و كارشناسي مديريت دانشگاه پيام نور بهبهان در اومدم . حالا مصيبت انتخاب يكي از اين دو بود آزاد يا دولتي . طبق معمول بلا تكليفي تنها همدم من بود . تا اينكه رفتم پيش مشاور و پيشنهاد داد كه برم رشته فني ـ( عمران ) دانشگاه آزاد .
شروع كردم . دانشگاه آزادي شدم . 2 سال با همه كمي ها كاستي و فعاليت هاي جانبي فراوان و بد بختي ها و خوشبختي ها و حال ها و ضد حال ها كارداني تموم شد . معدل هم اي بد نبود . چنگ به دل مي زد . همين كه امتحان ها تموم شد و رسما تكنيسن عمران شدم دوباره حال دو سه سال پيش اومد سراغم كه حالا بايد چه كار كنم . آيا كارشناسي در ميام و يا بايد برم سربازي . چطوري مي تونم دوباره ذهنم رو جمع كنم واسه كنكوري خوندن . محيط آروم و به دغدغه از كجا بيارم . چطوري سرگرمي هاي اين دوره دو ساله رو فراموش كنم . اگه در نيومدم سركوفت ديگران رو چطوري تحمل كنم . اگه به اميد خدا در اومدم هزينه هنگفت رو با چه رويي از بابا بگيرم و آيا بابا حاضر ميشه اين هزينه رو بده . و .................................................
حالا احتياج داشتم به يه گوش شنوا يه دوست يه همراه يه همدم كه وقتي حرف مي زنم به حرفام نخنده . حالا بايد هر كس كه مي تونست به هر طريق كمكم مي كرد . ولي چه كار كنم كه ،، امروز كه محتاج توام جاي تو خاي ،، هميشه تنها بودم و هميشه هم تنها خواهم موند . به قولي بعضي ها اخلاقم رو هيكس نمي تونه تحمل كنه . همه بهد از يه مدتي ازم فراري مي شن . ( البته وقتي ديگه از من سودي بهشون نرسيد ) .خيالي نيست . اينقدر مغرورم كه احتياج به هيچكس نداشته باشم .
و این بود قسمتی از زندگی من . درس عبرتی شود برای سایرین .
و اما حسن ختمام :
لینک بالا از زبان خود بانو نوشته شده . جالبه سر بزنید ( خیلی از برو بچ نمی دونن که لینک چیه - یعنی اگه روی این نوشته ابی که زیرش خط کشیده کلیک کنی - یه صفحه باز میشه - خفن )
.jpg)
.jpg)
.jpg)
موفق و موید باشید :
داوود اسفندی
یکشنبه 19 تیر1384
دیباچه ( من نامه )
سلام
پست قبلی رو خوندین ؟. خیلی ناراحتم که مجبور شدم این چرت و پرت ها رو بنویسم .شرمنده همه شدم . قول می دم دیگه از این جور خزعولات ننویسم .
می خوام واستون یه داستان تعریف کنم . قول می دم کلی درس عبرت توش باشه .
-------------------------------------------------------------------------------
سال ۸۰ واسه اولین بار کنکور می خواستم بدم . راستش هیچ اضطرابی نداشتم و البته عجیب هم بود همه می گفتند کنکور خیلی اضطراب و دلهره داره ولی واسه من نداشت . البته شاید یکی از دلایلش این بود که تازه امتحان های پیش دانشگاهی رو داده بودم و یه کم ( نه بیشتر ) از ته مونده های امتحان ها تو ذهنم مونده بود . بعد از امتحام سراسری امتحان دانشگاه آزاد رو هم دادم . محل امتحان اهواز و رشته ای که انتخاب کرده بودم مهندسی عمران بود . یه کم ( تکرار می کنم ) نه بیشتر ادعای زیادی کردم آخه چندان هم ساده نبود ( مهندسی عمران اهواز ) . با هزار مصیبت با یکی از دوستای بابا که اون هم پسرش اهواز زده بود راهی شدیم اهواز و امتحان دادیم .
گذشت تا نتیجه ها اومد . دولتی که هیچ ........ ولی آزاد در عین ناباوری دانشگاه دزفول کاردانی آب شناسی در اومدم . ولی چشمتون روز بد نبینه - جای خوشحالی تو خونه مصیبت کده شد . هر کی می رسید یه چرتی بارمون می کرد و مورد مسخره عام و علی الخصوص خاص شدیم . .... نرفتیم دیگه ..............باباهه نذاشت گفت دزفول!!!!! این رشته هم خوب نیست تازه کاردانی هم که هست . ویش .......
سال دوم واسه کنکور وقت داشتم . فروردین ماه که حس و حال درس خوندن اومد تو سرم که بابابزرگ ( بابای بابام ) فوت کرد ( خدا رفتگان شما رو هم بیامورزه ) گیر افتادم و ذهنم مشغول مراسم بابابزرگ شد . البته بهانه خوبی نیست ولی........
با وجود این کتاب ها رو برداشتم و رفتیم آبادان پیش خاله و بابابزرگم و سه ماه درس خوندم - البته اگه بشه گفت خوندن . امتحان آزاد و دولتی دادم و شرمنده :هیچ کدوم در نیومدم ![]()
واقعاٌ خیلی حس بدی داشتم . سرکوفت همه سرم بود که سه ماه رفتی آبادان پای یلری تلری ( همون ولگردی خودمون ) و درس نخوندی .............
خلاصه خودتون رو بزارید جای من عحیب لیز بازاری شده بود . دفترچه سربازی گرفتم و به امید خدا قرار شد برم حدمت .
برج ۸ سال سال ۸۱ روز ۱۸ هم قرار شد برم . صبح پا شدم و وسایلی که از قبل مامان و آبجی آماده کرده بودند رو برداشتم و راهی شدم .
چهره بابا ( عند بی احساسی ) خیلی دیدن داشت . می دیدم از تو چشماش که چقدر ناراحته ولی به روی خودش نمی اورد . دو - سه تا اتوبوس پر شد و رفت و ما هنوز زیر افتاب ایستاده بودیم . کم کم داشت حالم بد می شد . خلاصه ساعت ۱۲ شد و حدود ۲۰ الی ۳۰ نفر هنوز مونده بودند و همه ماشین ها رفتند .
رفتیم و پرسیدیم که تکلیف ما که جا موندیم چیه که گفتند جا واسه شما نیست و برید ماه دیگه بیاین . جای اینکه خوشحال بشم بد جور پکر شدم . یه ماه دیگه حرف و حدیث . سرتون رو درد نیارم حدود ۱۰/۱۲ روز از اون جریان گذشت که یه شب وقتی رفتم خونه دیدم مامان مثل توپ بسکتبال بالا پایین می پره و سر از پا نمیشناسه ...
این داستان ادامه دارد ..........
-----------------------------------------------------------------------------
بانو باهام صلح کرده ////////////////////////// زنو تو را به خدا کل

.jpg)
.jpg)
مثل بانو خیلی زجر کشیدم .
داوود ( پیامبر خوش صدا )
شنبه 18 تیر1384
i need help
سلام - وقت بخیر و تسلیت به خاطر وفات بانوی بزرگ اسلام خانم فاطمه زهرا (س) و ارزوی موفقیت برای کنکوری های عزیز که دیروز و پریروز کنکور دادند باز .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
هر کاری می کنی که کسی از دستت ناراحت نباشه مثل اینکه نمی شه .
گویا قاعده دنیا هم این رو قبول کرده که نمی شه همه رو از خود راضی نگه داشت .
ای مردم - ای ملت - به خدا خسته شدم - داغون شدم از بس فکر و خیال مردم تو سرم چنباته زد - به خدا من دشمن مردم نیستم - دشمن انسان نیستم - دشمن عشق نیستم - یکی بیاد به داد من برسه - بگه تکلیفم چیه ؟ بگه چطوری باید رها بشم .
به آب و آتش می زنی - شب و روز خودت رو یکی می کنی که کمک ملت کنی به داد ملت برسی - بقیه رو از خودت راضی نگه داری ولی انگار نمیشه!! . نمیشه که نمیشه
هر کسی که یکی دو بار بهت سلام کنه اگه بگه جونت رو می خوام بهش نه نمی گی و دست آخر هم همه می گن دیدی چطور خودش رو می گیره - دیدی چه مغروره
دیدی که کمک نکرد - دیدی دوستم نداشت .
نا خواسته تو یه ماجرا وارد شدم - بدون توجه به نظر خودم / اسمم و شهرتم وارد یه مجموعه شد . کسانی که تا حالا اسمم رو هم نشنیده بودند شروع کردن در موردم حرف زدن و نظر دادن . ادعا شد که قد دنیا و تا آخر دنیا دوستم دارن .
آخه یکی بیاد وایسه قاضی - دوستم دارند ولی ازارم می دن ؟
جالبه - حتی اجازه نداشتم نظرم رو درباره این عشق بگم
تا اینکه حوصله بقیه از این موش و گربه بازی ها سر رفت و پا در میونی کردن -
این بار شخصاٌ به مجموعه دعوت شدم . یه آقای مو/قشنگ نشست روبروم و شروع کرد نصیحت و غافل از اینکه ما خودمون اینکاره ایم . خلاصه چون دیدند طرف دعوت ما رو واسه صحبت کردن قبول نمی کنه - خودشون دست به کار شدند که دوستشون رو از این مصیبت بازاری که واسه خودش درست کرده بود نجات بدهند .
نکته انحرافی جریان این بود که عاشق کسی باشی و نخوای و نیای به حرفش گوش بدی
بنده حقیر چون دیدم این مجموعه به جز یکی دو نفرشون که خود مجموعه هم دلی خوشی ازشون نداشت آدم های خوبی و صمیمی بودند و خود آقا مو قشنگ هم ازم خواست که بیشتر اونجا سر بزنم یکی دو بار بعد از اون اوجا رفتم .
ولی ذهی خیال باطل - نه تنها دشمنی کمترنشد - بیشتر هم شد - یکی به خاطر اینکه فکر می کرد عشقش رو قاپ زدم - یکی به خاطر اینکه فکر می کرد عشقش رو قاپ زدن و بعضی ها هم همین جوری بی دلیل یا با دلیل های دیگه دشمنم شدند .
این که چیزی نیست .بقیه هم از این حملات انتهاری جون سالم به در نبردند منجمله پاییز طلایی طفلی-
خلاصه روزگار ستم می کند بر ما اساسی - و سخت گرفته بر من شدید .اگه با نبودن من جریانات درست میشه - یه طناب بندازین گردنم خلاص .
بانو هم باهام قهر کرده و نمی ذاره عکسش رو بزنم .
تا بعد
سه شنبه 14 تیر1384
سلام وقت بخیر و شاد باش ایام
اول از هر چیز بگم : تو دعوا و جنگ اخیر که تو نظر دونی من اتفاق افتاده - من کمترین تقسیر رو دارم ولی می دونم از کنده کی این آتش به پا شده - و اگه تکرار بشه --- امیدوارم تکرار نشه چون اون وقت نمی تونم اون رو خودم رو کنترل کنم
امروز سه شنبه ۱۴ /۴/۸۴ و من یه کار مفید دیگه انجام دادم - با اجازه تون گواهینامه موتور رو هم گرفتم و به جمع رانندگان موتور اضافه شدم .( خدا رحم کنه ...)البته گواهی نامه ماشین رو داشتم ۳ سالی میشه .
البته شرمنده برو بچ آشنا بوده و هستیم بابت شیرینی . ما دانشجو ازادی ها پول - مول واسمون نمی مونه که بخوایم شیرینی بدیم .
یه خبر خوش دیگه این که یه درس اساسی مشکل که در نقاط کور ذهن خوش بین ترین افراد هم نمره ۱۰ به بالا برای من کاری بس نشدنی بود با اجازتون ۱۸ - یعنی دومین نمره کلاس شدم.( تشویق لازم نیست - من متعلق به همه شما هستم . )
راستی تو نظر سنجی که تو این وبلاگ انجام شد : خانم گوگوش با ۹۱ درصد آرا بهترین خواننده زن ایران شناخته شد . نظر سنجی بعدی رو هم مورد عنایت و لطف خودتون قرار بدین .
دنبال کسی نگرد که بتونی با اون زندگی کنی - دنبال کسی بگرد که بدون اون نتونی زندگی کنی.

طبق معمول دیگه :

.jpg)
.jpg)
تا بعد ...............................................
امضاء :داوود (ولی نه هر داوودی)
شنبه 11 تیر1384
آدما از آدما زود سیر می شن .....................
سلام و وقت بخیر و خشته نباشید به کنکوری های عزیز و امید وارم که در همه مراحل زندگی موفق باشید .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
زندگی بهم یاد داده - از هیچ چیزی خوشحال نشم - امید به اومدن هیچ فردایی نبندم - چون فردا برای امثال من مثل نوش دارو بعد ازمرگ سهرابه
وقتی امروز و حال که توش زندگی می کنم برام ثمر و فایده و امید نداره چطور فردایی که هنوز نیومده برام مفید و امید وار کننده باشه .
کارم شده علاف بودن که مبادا بیکار نباشم . سرگرمی که چه عرض کنم - بیکار شدم می رم تفریح گرون گرون می کنم که باعث میشه هر شب خوابهای بد بیبنم . امید که چه عرض کنم . هر شب می خوابم به امید اینکه صبح که پا می شم یا یه گونی پول کنارم باشه و یا عاشق باشم ( نپرس عاشق چی - عاشقی همه جورش با صفاست.) کار که ولش کن نه حوصله دارم و باز حوصله دارم .
درس که ------------- خدا مرگم بده واسم نفرین می کنین -----
روز ها رو به زحمت شب می کنم و شبها میمیرم تا صبح بشه
ولی تا دلتون بخواد شر و مشکل و درگیری های عصبی دارم - اصلاٌ روز من بدون یکی دو ساعت تو خودم بودن شب نمی شه - البته خوب بعضی ها هم این حالت من رو به جزیره نا شناخته بودن تفسیر می کنن .
اکثر اوقات اینقدر دیگران و کارهاشون واسم مهم میشن که خودم و غرورم رو فراموش می کنم . البته این اول بدبختیمه
واسه اینکه یه دوست و آشنا از دستم راضی باشه - خدا می دونه چند نفر رو از خودم می رنجونم - البته اگه اون فرد ارزش این همه فداکاری رو داشته باشه دلم نمی سوزه - نداره به خدا ارزشش رو نداشتن .
یه روز واسه یه نفر مقدسی - تا حدی که به خاطر نارحت کردن تو -شب تا صبح گریه می کنه و یه روز اینقدر تکراری و بی اهمیت می شی که حاضر نیست حتی حرفت رو گوش کنه
یه روز از اینکه دوسش داری به خودش می باله و یه روز براش ننگه که با تو ببیننش
نازم به ناز آنکه نازد به ناز خویش
ما را به ناز - نازفروشان نیاز نیست


و عکس های بانو

.jpg)
.jpg)
.jpg)
یه لطف کنید بعد از خوندن مطالب بالا البته اگه حوصله داشتین نظرتون رو هم حواله من کنید شاید آب سردی باشد بر دل سوخته من ( خیلی ادبی شد دیگه ......)
قربوقتون ------داش داوود
چهارشنبه 8 تیر1384
نمی دونم - شاید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خیلی دوستون دارم - چون شاید یکی از دلایل زندگیم وجود همین احساس قشنگیه که با شما دارم - شمایی که خیلی هاتون رو نمی شناسم و ندیدم.
مطلب قبلی رو خوندید خوشتون اومد تازه این اولشه - هنوز بابامو ندیدین ( جای این جمله اینجا نبود ببخشید
)
خلاصه خیلی نگفته ها رو هنوز نگفتم - این که من هم عاشق بودم ولی بی نتیجه موند و حتی بار ها به تمسخر کشیده شد . اینکه من هم به آدم و بالاتر از اون به رفیق اعتماد کردم ولی خنجر خوردم و اینکه رسوا شدم تا رسوایی دیگری رو نبینم - اگر این ها کمه بگید چه کار باید می کردم که نکردم . شما عقل خودتون رو بزارید قاضی - میشه دو بار از یه سوراخ گزیده شد و دوباره دست کرد تو سوراخ .
خدایش عقل خلاف این رو میگه - قبول دارم عقل و دل همیشه مسیرشون جداست و اختلافشون از عرض تا فرشه . ولی مگه تو این دوره زمونه دروغ دلی واسه آدم میمونه.
آیناز خانم - حرف شما قبول و البته حتما با شما تماس میگیرم و شرمنده که ندیده بودم کامند جدید شما رو - ولی حرف های من هم به خدا شنیدنش بد نیست . همیشه تو دادگاهی واسم حکم صادر شده که خودم اونجا نبودم . به کدوم و عشق و علاقه اعتماد کنم - اصلاٌ یکی بیاد عشق رو واسه من معنی کنه - یه عاشق ( حالا فرضآ بی پناه ) از معشوقش چی می خواد . و اگر این معشوق فلک زده نتونه نیاز این عاشق رو براورده کنه آیا باز هم دم از عشق زده میشه .
تو این زمونه عشق و عاشقی مرده - زنده به گور شده - دیگه معنی عشق به خدا معشوق مردن نیست . دبگه هیچکس دیگری رو به خاطر عشق دوست نداره - تا موقعی که سودی برای کسی نداشته باشی کسی عاشقت نمیشه . ( البته خدای نکرده نمی گم بی پناه هم اینجوریه / به خدا نه ) ولی زخم خورده از نامردی هم باید ثابت بشه که این جوری نیست .
آیا تا حالا پرسیدید که چطور به من ثابت کرده و آیا اصلاً ثابت کرده (...................)
به خدا بی پناه من هستم - که دیگه حتی به چشم هام هم نمی تونم اعتماد کنم . سنگ صبور من همین چند صفحه وبلاگه .
--------------------------------------------------------------------------------------------
سرتون رو درد اوردم . بی خیال به قول شاعر :
این هم می گذرد .
حالا وقت چیه ؟
عکس بانو و البته قبل از اون لینک جشن تولد شادمهر عقیلی همراه با دوست دخترش

.jpg)

باز تقدیم به ریحانه بانو - مشوق من در امر گوگوش ستایی![]()
تا بعد -----داش داوود
دوشنبه 6 تیر1384
روزی هزار دوستت دارم ........ ( جدی نگیر - شوخی کردم )
دوستت دارم
در قصهیی قدیمی حکایت شده است که روزگاری در سرزمینی دور، مردم گناهان بسیار کردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند. خداوند بر آن شد تا تنبیهی سخت بر آنان مقرر کند، تنبیهی سختتر از آنچه بتوان تصور کرد، مجازاتی که نسلها را سوزندهتر از آتش بسوزاند بی آنکه کسی ببیندش یا بر آن واقف شود.
پس خداوند کلمات " دوستت دارم " را از ذهن و قلب مردم پاک کرد، چنان که از روز ازل آن کلمات را نهشنیده، نهگفته و نهاحساس کرده باشند.
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود. اما بلا کمکم رخ نمود. زمانی که مادری میخواست عشقی بیغش تقدیم فرزند کند، هنگامی که دو دلداده میخواستند کلام آخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند، آنگاه که انسانها، دو همسایه، دو برادر، دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس میکردند و میخواستند که آن را نثار دیگری کنند، زبانها بسته بود و چشمها منتظر و آن کلامی که پاسخگوی همهی این نیازها بود، از دهان کسی بیرون نمیآمد و تشنگیها سیراب نمیشد. و بعد...
کمکم سینهها سرد شد، روابط گسست و محبت مرد. دیگر کسی حرفی برای گفتن نداشت. آدمها در خود شکستند و در تنهایی بیوقفه از خود میپرسیدند: چه شد!
خدا را شکر که ما هنوز میتوانیم به هم بگوییم: « دوستت دارم ».
---------------------------------------------------------------------------------------------------
انگلیسی: I love you
ارمنی: Siroum em kez
فرانسوی: Je t'alme
هندی: Mai tujhe pyaar kartha ho
سوئدی: Jag a iskar dig
اسپانیایی: Le quiero
آلمانی: Ich leibe dich
پرتقالی: Amo-te
روسی: Ya vas liuble
یونانی: S;ayapo philo su
ایتالیایی: Ti amo
مجاری: Seretlek
سوئیسی: Ch'ha di ga''rn
چینی: Mi tuzya varprem karata
دانمارکی: Jeg elesker dig
ترکی: Seni seviyo rum
ایرلندی: Ta sva ayam ort
هلندی: Ik hou van jou
کانادایی: Naanu ninanu preethisuthene
برزیلی: Eu te amo

مطلب با لا رو از سایت http://matroud.com برداشت کردم
واقعاٌ که خودم لذت بردم - گذاشتم تو وبلاگ که شما هم لذت ببیرید - چقدر من دست و دل بازم .
و عکس های بانو :همش سه تا عکس ( باشه )؟
.jpg)


موفق باشید و پیروز و( جوانمردی - بانک ملی)![]()
داش داوود
شنبه 4 تیر1384
عاشق به دنیا بیا - عاشق زندگی کن - عاشق بمیر
به نام پروردگار زیبایی ها و خالق حس عاشقی و نیاز
سنگی اندر گل آن بود - نامش دل شد.
این آدم رو روز اول با زیبایی و عشق و همه چیز های قشنگی که میشه تو فکر آورد آفرید ولی وقتی چشم از این دنیا می بنده باید دید چقدر چیز قشنگ زیبا با خودش می بره تا به خدا پس بده
خدا خیلی خوبه- خیلی مهربونه-
به بنده خوبی میده و زیبایی میده - عشق میده ولی بنده نا شکر میگه خدا تو هیچ چیز به من ندادی
تازه همه اون چیز های خوب رو هم آلوده می کنه به دروغ و خیانت و بی وفایی و هزار آلاینده دیگه - تازه بعد انتظار هم داره یه راست بره بهشت .به خدا خیلی پر رو هستیم ما.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
به قالب وبلاگ اسفند ماه یه چیزهایی اضافه شده اگه صبر کنین همه رو میبینن از جمله یه نظر سنجی و یه خبر نامه زیر پیوند هاست . دیدی ؟؟؟ آره افرین خودشه -
خوشحال میشم یه حالی هم تو اونا بهم بدی
و حالا آنچه من می خوام



می دونم با این عکس ها حجم وبلاگ بالا میره و باز شدنش مشکل ولی- به بزرگی خودت.ن ببخشید - آخه بدون عکس بانو نمیشه
اگه اسفند تو ماههای سال نبود چه بلایی سر ما اسفند ها می آومد؟
داوود و فقط داوود
پنجشنبه 2 تیر1384
منتظر بودی- ولی در انتظار من نبودی .................
سلام- به نظر شما مخ من عیب نکرده
یه ساعت دیگه امتحان دارم - با اجازتون هیچی نخوندم - ولی اومدم پست بنویسم
خوب دیگه -عشق شما دوستان باعث دیوانگی هم میشه .
مرسی از پیر اسمونی - ریحانه خانم و بقسه برو بچ که لطف کردند و نظر دادند - بدونید که من با فکر و نظر شما زنده هستم و زندگی می کنم .
یه حمله هم میگم نمی دونم چه ربطی داره به حرف هایی که زدم ولی خوب می دونم که باید بگم:
عشق شدن کار سختیه - عاشق موندن از اون هم سختره
و در آخر عکس های بانو :
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)



.jpg)
تقدیم به ریحانه خانم که فکر کنم مثل خودم عشق گوگوشه ((((( حالشو ببر اساسی ))) و تقدیم به یه نفر دیگه که فکر کنم به خاطر من عشق گوگوش شد . و در پایان تقدیم به بانو گوگوش که ارادت دارم خدمتشون .
مخلصتون - چاکرتونه و ما این وسط باید بریم امتحان بدیم .
داش داوود - اسفندی

