دوشنبه 28 آذر1384
گفت آری .............
شبی را گفتمش با بی قراری
به غیر از من کسی را دوست داری
میان چشم هایش اشک افتاد
میان گفته هایش گفت : آری

پاورقی :
سلام خدمت همه دوستان بیننده بلاگ اسفند ماه ![]()
این بار می خوام این پست را با کمال احترام تقدیم دوست بسیار خوش ذوقم خانم تیام تقدیم کنم
و همه شما رو دعوت به سر زدن به بلاگش کنم .
ایدین
دوشنبه 14 آذر1384
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاه تو را گوش می دهم
گاهی میان مردم - در انزوای شهر
غیر از تو هر چه هست فراموش می کنم
گویند این و آن به هم - آهسته : هان و هان ! دیوانه را ببینید !
((بی خود چون کودکان لبخند می زند
با خود- چگونه گرم سخن گفتن است ؟! آه ))
من دور از این ملامت بی گاه
همچنان سرمست
در فضای غریبانه راز
شاد از شکوه طالع و بخت موافقم
آخر - چگونه بانگ بر آرم که عاقلان !
دیوانه نیستم
به خدا سخت عاشقم

-------------------------------------------------
سلام دوباره به همه دوستان و رفقای عزیزم
مرسی از الطاف بی کرانتون که بر من بینوا روانه می کنید
کاش مجالی باشد برای جبران( چه رمانتیک - ووووی - مور مورم شد )
شعر بالا رو چند سال پیش یکی از دوستان عزیزم به نام شیدا خانم که از برو بچ قم بود واسم فرستاده بود بهتر از شما نباشه فوق العاده دختر ماهی بود . وقتی دوباره بعد از چند سال خیلی اتفاقی دوباره خودندمش تصمیم گرفتم باهاش یه پست بالا بدم
امید وارم که خوشتون بیاد . به نظر خودم که خیلی ماه نوشته
راستی خانم شیدا همون موقع ها قرار بود که بره خارج از کشور و بعد از اون خبری ازش ندارم ولی هر جا که هست واسش ارزوی موفقیت و سعادت و خوشبختی می کنم .
نکته انحرافی :
شرمنده همه - به همون دلیل که تو پست قبل گفتم نمی تونم خبر به روز کردنم رو بهتون بدم و یا به همه سر بزنم - البته می دونم دلیل قانع کننده ای نیست ولی شرمندگی اش مونده به من.
ولی قول می دم در اسرع وقت جبران کنم
به امید ایامی خوش برای همه جوون های غم کش
ایدین
دوشنبه 7 آذر1384
سلام
شرمنده که این بار هم دیر اومدم ولی به خدا اساسی گیر افتادم
اول اینکه جمعه هفته پیش بابا بزرگم ( بابای مامانم) سکته کرد و تو بیمارستان بستری شد دوم اینکه جمعه این هفته هم کنکور کارشناسی دارم . و سوم اینکه از روز پنج شنبه هفته پیش رسما فروشنده یه بوتیک شدم . و خلاصه شب و روز برام یکی شده و اصلا نمی دونم کی شب میشه و کی روز .
حتی این قدر وقت کم می یارم که نمی تونم به عشقم اسفند ماه برسم .
البته با تمام سختی هایی که این چند روز کشیدم دو سه تا چیز مهم هم یاد گرفتم. فهمیدم که چقدر زندگی کردن سخت شده و واسه در آوردن یه قرون پول باید چه زحمتی کشید . فهمیدم که قبول مسئولیت خیلی سخته . فهمیدم که چقدر اطرافیانم رو دوست دارم و وووو ..................
می دونم که از وقتی که خواستم واسم دعا کنید شب و روز ندارید و پی در پی دعا می کنید ولی این چند روز آخر رو هم فراموش نکنید و اگه سرنوشت داشتون واستون مهمه دعا کنید دانشگاه قبول شم .
سعی می کنم شنبه با یه مطلب توپ بیایم

تا بعد یا هو مسنجر
ایدین

