یکشنبه 23 اردیبهشت1386
يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد! نتيجه اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي.

جمعه 14 اردیبهشت1386
گاو ماما میکرد.....گوسفند بع بع میکرد.....سگ واق واق میکرد....و همه با هم فریاد میزدند حسنک کجایی؟
شب شده بود اما حسنک به خانه بیامده بود. حسنک مدت های زیاری است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته است و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن میکند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل میزند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت میزند . دیروز که حسنک با کبری چت میکرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است . کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت میکرد . پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت میکرد . پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد میکرد چون زیاد چت کرده بود. او نمیدانست که سد تا چند لحظه دیگر میشکند. پتروس در حال چت کردن بود که غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود . ریز علی دید که کوه ریزس کرده اما حوصله نداشت و ریز علی سردش بود و دلش نمیخواست لباسش را درآورد . ریز علی چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند. اما ریز علی بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الآن چند سالی است که کوکب خانم همسر ریز علی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. اوحوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند . او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد.او کلاس بالایی دارد .او فامیل های
پولدار دارد. او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت.اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد.به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

شنبه 8 اردیبهشت1386
مطب دکتر به شدت به صدا در آمد . دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو .
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !
و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است.
دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم .
دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد .
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد . او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد .
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما میمردی !
مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد .
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ..... !
.jpg)
یکشنبه 2 اردیبهشت1386
معجزه
وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود،شنيد که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت می کنند.فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزينه ی جراحی پر خرج برادر را بپردازد.سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت:فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با نارحتی به اتاق خوابش رفت و از زير تخت،قلک کوچکش را درآورد.قلک را شکست،سکه ها را روی تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر،به داروخانه رفت. جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند،ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه ی بچه ای هشت ساله شود.
دخترک پاهايش را به هم می زد و سرفه می کرد،ولی داروساز توجهی نمی کرد.بالاخره حوصله ی سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شيشه ی پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد،رو به دخترک کرد و گفت:چه می خواهی؟
دخترک جواب داد:برادرم خيلی مريض است،می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد:ببخشيد؟!
دخترک توضيح داد:برادر کوچک من،داخل سرش چيزی رفته و بابايم می گويد که فقط معجزه می تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم،قيمتش چقدر است؟
داروساز گفت:متأسفم دختر جان،ولی ما اينجا معجزه نمی فروشيم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،او خيلی مريض است،بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد،اين هم تمام پول من است،من کجا می توانم معجزه بخرم؟
مردی که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت،از دخترک پرسيد:چقدر پول داری؟
دخترک پولها را از کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:آه چه جالب،فکر می کنم اين پول برای خريد معجزه ی برادرت کافی باشد!
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من می خواهم برادر و والدينت را ببينم،فکر می کنم معجزه ی برادرت پيش من باشد.
آن مرد،دکتر آرمسترانگ،فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.
فردای آن روز،عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحی،پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکرم،نجات پسرم یک معجزه ی واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه ی عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت:فقط 5 دلار!

