سه شنبه 27 شهریور1386
این روزها زندگی با هر بهانه کوچکی غافلگیرم میکند و با هر نشانه ساده ای راهی را نشانم میدهد.این روزها که به یاد تو هستم همه جا رد پایی از تو هست.رد پایی از تو که نقطه آغاز من شد برای یک سفر.سفر در زیبایی یک گل سرخ, در عظمت آسمان, در شکوه غروب, در انتظار طلوع,در استواری یک کوه,در قنوت یک موج و در ذکر یا کریم.
این روزها به تو می اندیشم که یک روز در امتداد خواب های نقره ای ام پرت شدی.مردی که بی صدا در سایه اش راه می رفت.و آن روز دل داد به قصه های کودکی که در خواب هایش همیشه رویاهای نقرهای کم داشت.رویا با چشمان تو آمد.
این روزها در خلوت تنهایی ام فقط به آن چشم ها به آن نگاه معصومانه ات می اندیشم.دلم میخواهد در برابر چشمان آرامش بخش تو زانو بزنم.نگاهت که دروغ نمیگفت؟کاش لایقم می دیدی و به این انتظار پایان میدادی.کاش گریه های شبانه ام را بی پاسخ رها نمیکردی و تکرار غریبانه روزهایم را و نگاههای چشم به راه و بغض های دلتنگی هم را.


